كالبد انسانى
|
كالبد انسانى يكى از كليدى ترين موضوع هاى مورد انديشه انسان شناسى بوده است، موضوعى كه به گونه اى شگفت آور انديشه انسان شناختى كهن به ويژه در اديان و باورهاى باستانى و اسطوره اى را به گروهى از نظريات جديد در اين علم به خصوص در حوزه انسان شناسى دينى و نمادين پيوند مى دهد. پيش از اين در تكه هاى انسان شناسى به مرى داگلاس (شماره ۶ ) و مارسل موس (شماره ۳۳ ) اشاره كرديم. از اين دو، داگلاس رويكردى نمادين به كالبد به مثابه يك رسانه و فضايى براى ترسيم مرزهاى ميان پاكى و ناپاكى دارد، در حالى كه موس در «فنون كالبدى»، بدن را عمدتاً در قالبى كاركردى و براى شكل گيرى فرهنگ، به ويژه فرهنگ مادى در نظر مى گيرد. البته اگر از اين دو گرايش مهم نيز بگذريم، نبايد فراموش كنيم كه كالبد در انسان شناسى همواره در مفهوم بيولوژيك آن نيز مطرح بوده و هست. انسان به مثابه يك جانور صرفاً از خلال كالبد و حس هاى كالبدى خود مى تواند با جهان بيرونى، با ساير انسان ها و موجودات جاندار و بى جان رابطه برقرار كند، بنابراين هر نوع شكل گيرى فرهنگ (چه در بعد معنايى و چه در بعد مادى آن) لزوماً بايد از خلال كالبد (يا ذهنيت درباره كالبد) عبور كند. بدين ترتيب «خود» و «ديگرى» چه در معناى فردى و چه در معناى جمعى اين تقابل، بيش و پيش از هر چيز در چارچوبى كالبدى فهميده، فهمانده و بازنمايانده مى شوند. به همين دليل نيز كالبد مى تواند به سرعت در جوامع انسانى به يك محور اساسى بدل شود: جايى كه «صحنه پردازى» هاى فرهنگى بايد به تحقق برسند. در نتيجه كالبد مى تواند به گونه اى ابزارگرايانه به كار گرفته شود تا «خود» يا «ديگرى» را در يك سناريوى فردى يا جمعى به نمايش گذاشته و يا در قالبى نمايشى بازنماياند. كالبد در عين حال همواره داراى پتانسيلى بالا و قابليتى عملى و ساده براى گرايش به آرمانى كردن و يا برعكس به شيطانى كردن خود يا ديگرى دارد. اشكال متفاوت نژادگرايى همواره با استفاده از نوعى زيباشناسى خود ساخته، دلبخواه و تقليل گرايانه توانسته اند «كالبد خودى» را به تقدس رسانده و «كالبد ديگرى» را شيطانى كنند. هم از اين رو تخريب كالبد به صورتى بسيار رايج موضوعى براى بارگزارى هاى معنايى بوده است: براى نمونه در مانى گرايى تخريب كالبد (آفريده اهريمنى) هدف اساسى رهايى روح (آفريده خدايى) را دنبال مى كند، و يا در سنت مسيحايى «مصائب مسيح» ، تخريب كالبدى و بسيار گويايى است كه در چارچوب ايدئولوژى تثليث و هم گوهرى (Consubstantiality) نشانه اى است از تمايل شيطانى انسان ها به تخريب كالبد خدايى، اما در عين حال نشانه اى از تمايل خدايى به ايثار كالبد خودى، نشانه اى از ظلم و رنجى است كه انسان با گناه نخستين بر خود و بر خداوند روا داشته است. در عرصه فرهنگ ها و به ويژه در فرهنگ هاى پيچيده كنونى، كالبد در همه انواع و همه معانى آن به شدت رسانه اى شده و اين امر را مى توان بيش از هر كجا در اشكال بى پايان و مبالغه آميز پورنوگرافى (هرزه نگارى) مشاهده كرد كه امروز هيچ حد و مرزى، جز تمايل به يافتن راه هايى جديد براى «صحنه پردازى» هاى جديد كالبدى در آن ديده نمى شود. تخريب كالبد به اين ترتيب از يك بازى اعتقادى به يك بازى هرزه نگارانه در پى لذت هاى بيمارگونه بدل مى شود. بخشى از هرزه نگارى موسوم به «خود- دگرآزارى» (سادومازوخيسم) شكلى از اين جست وجوى غريب است. اما صرف نظر از اين جنبه بسيار مهم (كه در يكى از تكه هاى آينده به آن باز خواهيم گشت)، تخريب كالبد مى تواند به گونه اى شگفت آور در قالبى «هويتى » نيز شكل بگيرد. اين جنبه از رابطه انسان با كالبد خود و ديگرى كه با «زخم زنى» ها، «اندام برى» ها (Mutilation-Excision) (و از جمله رسم گسترده ختنه) و «نشانه گذارى» هاى مختلف بر كالبد همراه است، در جوامع باستانى و بدوى امرى بسيار رايج و شناخته شده بوده و تا امروز هنوز به خصوص در بعضى از جوامع آفريقايى ادامه دارد. اين گونه نشانه گذارى ها البته مى توانستند شكل تخريب و كاستن از اندام و يا شكل «تزئين» آن را با رنگ آميزى، آرايش ها و پوشش هاى گوناگون داشته باشند. اما شكل جديدى از اين تخريب، كه در عين حال با نوعى تغيير و در معنايى «كامل» كردن اندام همراه است، را مى توان امروزه در جوامع غربى، كه به شدت در پى بازسازى معنايى، و بارگذارى هاى نمادين، خود در همه اشكال و ابعاد ممكن هستند، مشاهده كرد. در متن كوتاه زير كه از كتاب «نشانه هاى كالبدى، خالكوبى، سوراخ كردن و ساير علامت گذارى هاى كالبدى»۱ (۲۰۰۲) نوشته داويد لوبروتون گرفته شده است، وى به تشريح اين موضوع در رويكردى هويتى مى پردازد. لوبروتون انسان شناس و استاد دانشگاه استراسبورگ و تخصص او كالبد انسانى است كه تاكنون آثار متعددى را به اين موضوع اختصاص داده است۲: «در جوامع غربى ما، كالبد گرايش به تبديل شدن به ماده خامى را دارد كه بنا بر موقعيت ها و جو موجود شكل مى گيرد. براى بسيارى از افراد، كالبد امروز نوعى ابزار اعلام حضور را مى سازد، نوعى مكان براى صحنه پردازى خويشتن. تمايل به تغيير شكل دادن كالبد به امرى عمومى بدل شده است و نمونه مدرن دوگرايى (دوواليسم) ديگر نه همچون گذشته، جان و روح را در برابر كالبد، بلكه در يك روزمرگى ابهام انگيز، انسان را در برابر كالبد خود او قرار مى دهد. كالبد ديگر نه تبلور مادى و تقليل ناپذير خود، بلكه يك ساخت شخصى، يك شىء گذرا و قابل دستكارى تلقى مى شود كه مى توان به دفعات بى پايان و بنا بر تمايل فرد در آن دگرديسى به وجود آورد. اگر كالبد در روزگاران پيشين، سرنوشت شخص را درون خود رقم مى زد، امروزه بدل به گزاره اى شده است كه مى توان بارها و بارها آن را همچون شى اى در دست گرفت و تكاملش داد. ميان انسان و كالبد او نوعى بازى و پيوستگى به وجود مى آيد. به اين ترتيب ميليون ها فرد به شيوه اى صنعتگرانه و خستگى ناپذير كالبد خويش را با خلاقيت در دست مى گيرند و بر آن كار مى كنند و ظاهر كالبدى از اين پس عاملى است در تغذيه صنعتى بى پايان. كالبد موضوع يك طراحى گاه بسيار ريشه اى قرار مى گيرد كه هيچ چيز را به حال خود رها نمى كند (بدن سازى، رژيم هاى غذايى، وسايل زيبايى، استفاده از داروهاى مخصوص، جراحى زيبايى، تغيير جنسيت، هنر كالبدى و غيره). كالبد به مثابه بازنمودى از خويش، بدل به تاكيدى شخصى مى شود كه يك زيباشناختى خاص و يك اخلاق خاص در حضور را برجسته مى سازد. افراد ديگر حاضر به پذيرش بى چون و چراى كالبد خويش نيستند بلكه تمايل دارند آن را در جهت كامل شدن دگرگون كنند و آن را با پنداره اى كه در ذهن پرورانده اند، انطباق دهند. گويى اگر فرد شيوه خاص زندگى خويش را از خلال اعمالى عمدى در دگرديسى فيزيكى كالبد خود دخالت ندهد، اين كالبد شكل مايوس كننده و ناكامل خواهد داشت كه نمى تواند اميال او را بپذيرد. هر كس بر آن است كه نشان ويژه خود را بر كالبد خويش بزند تا آن را در واقعيت به مالكيت خويش در آورد. استفاده رايجى كه امروزه از خالكوبى(tatouage) (نشانه هاى آشكارى كه به كمك تزريق مواد رنگى در پوست بر روى آن مى كشند) و يا سوراخ كردن (piercing) (سوراخ كردن پوست براى قرار دان يك شىء تزئينى، يك حلقه، يك ميله و غيره) مى شود، شكلى گويا از اين دگرگونى از رابطه افراد با كالبدشان است. روش هاى بسيار ديگرى كه رواج كمترى دارند را نيز مى توان در اين ميان مشاهده كرد: كشيدن (stretching) (گشاد كردن سوراخ پوستى براى قرار دادن شى هاى بزرگتر در آن )؛ زخم زنى (scarfication) (ايجاد زخم هايى بر روى پوست براى ترسيم يك نشانه به صورت گود شده يا برجسته احتمالاً همراه با رنگ)؛ برش(cutting) (ترسيم اشكال هندسى يا طرح هايى به كمك مركب بر روى پوست در قالب برش هايى كه با يك تيغ يا ابزارهاى برنده ديگر انجام مى شود)؛ داغ زدن (branding) (زخم هاى برجسته حاصل از سوزاندن كه به كمك يك آهن گداخته يا ليزر بر روى پوست ترسيم مى شوند)؛ سوزاندن (burning) (ايجاد زخم سوخته بر روى پوست به همراه مركب يا رنگ)؛ پوست كندن(peeling) (كندن تكه هايى از پوست براى ايجاد شكل) و يا جاى دادن شكل ها و اشيايى زير پوست. در طول چند سال، اين روش هاى جديد، ارزش هاى منفى پيشين خود را از دست داده اند و امروز بسيارى از جوانان نسل هاى جديد، آنها را به مثابه نوعى حركت در جهت تشخص دادن به خود به كار مى برند. كالبد به مثابه محلى براى لذت مطرح مى شود كه تعلق آن به خود از خلال در دست گرفتنش و اضافه كردن نشانه ها و معنى ها به آن انجام مى گيرد. در عين حال، نشانه كالبدى، عملى است براى فاصله گرفتن با جهانى كه بخش بزرگى از آن از دسترس افراد خارج مى شود. در اينجا، محدوديت هاى معنايى كه از دست مى گريزند، با محدوديت هاى معنايى بر كالبد خويش، با نشانه گذارى هويتى كه امكان مى دهند خود را بازشناخت و آن را اعلام كرد جايگزين مى شوند. هدف دقيقاً آن است كه خود را نشانه گذارى كرد (هم در معنى واقعى و هم در معنى تمثيلى اين واژه)، آنكه نشانه تفاوت خود را بروز داده و به رخ بكشد. من در كتاب خود «وداع با كالبد» (۱۹۹۹) به صورت تفصيلى اين روش هاى تغيير كالبد را در چارچوبى حركتى تحليل كرده ام كه كالبد را به مثابه نوعى خشت خام در دست گرفته و به گونه اى نمادين از آن فاصله مى گيرد و تلاش مى كند اين ماده خام را با كار بر آن به پايان رساند. اين احساس نسبت به ناتمام بودن كالبد در تمايل به رها ساختن خويش از مرزها و حتى از ميان بردن اين مرزها ديده مى شود. در اين ميان هر چند نقطه حركت ما از روش هاى زندگى روزمره بوده است، اما نقطه اتكاى اصلى مان در علوم فناورى و فرهنگ سيبرنتيك قرار داشته است. اما مسئله آن است كه نگاهى دقيق تر و حساس تر بر معانى و ارزش هايى كه اين نشانه ها براى نسل جوان دارند بياندازيم. دگرگونى هاى كالبدى امروز، همچون خالكوبى در دوران گذشته صرفاً شيوه هاى مردمى براى نشان دادن نوعى خاص بودگى عميق نيستند، بلكه در نسل جوان، فارغ از طبقه و موقعيت اقتصادى و اجتماعى آنها و جنسيت ايشان، خبر از تمايلى بسيار ژرف براى هويت يابى مى دهند. بنابراين اين پديده ها را به هيچ رو نبايد به عنوان مد تلقى كرد بلكه بايد آنها را در خدمت تغيير جو اجتماعى و تبلور بخشيدن به اشكال جديدى از جذابيت دانست كه بدل به پديده هاى فرهنگى جديد مى شوند. اگر خالكوبى يا سوراخ كردن در دهه هاى ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ هنوز ممكن بود به مثابه نوعى مخالفت اجتماعى با فرهنگ غالب تلقى شوند، امروز ديگر چنين وضعيتى وجود ندارد. بدين ترتيب مدل كليشه اى فرد خالكوبى شده به صورت يك مرد جوان قوى هيكل از اقشار مردمى (كارگر، ملوان، راننده كاميون، سرباز، بزه كار و غيره) كه با اين عمل نوعى مردانگى پرخاش جويانه را به نمايش مى گذارد، در طول ده سال گذشته از ميان رفته است. سوراخ كردن هم در همين دوره هر چه بيش از پيش خود را به مثابه يك روش زيباشناختى چه براى زنان و چه براى مردان رواج داده است. »
پى نوشت ها: ۱- Le Breton, David, 2002, Signes d,identite, tatouage, piercings et autres marques corporelles, Paris, Ed. Metaille, pp. 7-9. ۲- از جمله آثار لوبروتون مى توان به اين كتاب ها اشاره كرد: انسان شناسى درد Anthropologie de la douleur، انسان شناسى كالبد و مدرنيته Anthropologie du corps et modernite ، وداع با كالبد Adieu au corps ، در ستايش قدم زدن Eloge de la marche |
|
|
هدف ما انسانی است که محبوب خدا باشد.