گم شدن درحوزه عرفان اسلامی
وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَىٰ (آیه 7 سوره ضحی)
و تو را (در بیابان مکه) ره گم کرده و حیران یافت (در طفولیت که حلیمه دایهات آورد تا به جدّت عبد المطّلب سپارد در راه مکه گم شدی، حلیمه و عبد المطلب سخت پریشان شدند و خدا زود آنها را به تو) ره نمایی کرد.
«ضَآلاًّ»: گمراه و سرگشته. پیغمبر قبل از نبوّت، دریای موّاج کفر و شرک و ظلم و فسق و جهل و خرافات محیط را میدید و غرقشدگان در آن را نظاره میکرد، امّا راه به جائی نمیبرد. نمیدانست چگونه خالق جهان را بپرستد و بدو نزدیک بشود، و از بارگاه یزدان نجات مردمان را بطلبد. به غار حراء پناه میبرد و شبها و شبها با خود خلوت میکرد و سرگشته در تفکّرات و حیرتزده از مشاهده اوضاع به دنبال نجات میگشت، تا در دل غار حراء نور وحی پرتو افکند و او را به حق رهنمود کرد.
در تفسیر اطیب البیان می نویسد : در تفسير اينکه آيه اقوال مفسرين بسيار است که از آنها بوي كفر و ضلالت ميآيد و حقير شرم ميكنم از نقل اينکه اقوال و اكتفاء ميكنم بنقل اخباري که از حضرت رضا (ع) در مباحثه با مأمون و ساير اخبار که خلاصه آن اينكه حضرت در نظر كفار و مشركين که معرفت بمقامات و شئونات آن نداشتند و او را در ضلالت ميپنداشتند خداوند تبارك و تعالي چنان قلوب آنها را منقلب كرد که او را هادي کل شناختند بمعجزات باهرات و نزول قرآن و علوم ظاهر از آن حضرت و اخلاق حميده او و رفتار و كردار او که مفاد آيه شريفه در سوره بعد است: وَ رَفَعنا لَكَ ذِكرَكَ.
اقول: آنچه بنظر ميرسد اگر نگوئيد که تفسير برأي است اينكه ممكن في حد ذاته ليس صرف است هيچ از خود ندارد هر چه دارد از خداي خود دارد مفاد اينکه جمله شايد اينکه باشد که تو از خود هيچ نداشتي اينکه همه شئون و مقامات که اشرف ممكنات شدهاي خداي متعال بتو عنايت فرموده و اللّه العالم.( تفسیر اطیب البیان عبدالحسین طیب)
اما تفسیر راهنما آیه فوق چنین برداشتهائی از آن شده است:
1 - پیامبر(ص)، پیش از دریافت هدایت هاى الهى، از شریعت اسلام و احکام قرآن بى خبر بود.
و وجدک ضالاًّ فهدى
ضلالت دو گونه است: 1. تحیّر در علوم نظرى مانند توحید; 2. سرگردانى در علوم عملى نظیر احکام شرعى (مفردات راغب). درباره پیامبر(ص) به قرینه آیه «ما ضلّ صاحبکم...» (النجم/2) ـ که ضلالت را از آن حضرت منتفى مى داند ـ مراد دومین نوع است; یعنى، پیامبر(ص) آنچه را بعد از بعثت با نزول قرآن پى برد، پیش از بعثت نمى دانست.
2 - خداوند، پیامبر(ص) را به شریعت اسلام آگاه ساخت.
فهدى
3 - هدایت یافتن پیامبر(ص) به شریعت اسلام، پس از ناآگاهى از آن، نعمتى بزرگ از جانب خداوند
و وجدک ضالاًّ فهدى
آیه شریفه در مقام امتنان بر پیامبر(ص) و برشمردن یکى از نعمت هاى بزرگ خداوند است و به همین جهت، نمى توان آن را مربوط به گم شدن آن حضرت در نزد حلیمه، یا عبدالمطلب و یا ابوطالب دانست آنگونه که برخى احتمال داده اند; زیرا این امور نه ویژه پیامبر(ص) بوده و نه اهمیتى فوق العاده دارد.
4 - بى خبرى از هدایت هاى الهى، گمراهى است.
و وجدک ضالاًّ فهدى
ضلالت و هدایت، داراى مراتب است و عدم آگاهى پیامبر(ص) پیش از بعثت، به معارفى که پس از بعثت بر آن حضرت نازل شد، در آیه شریفه نوعى ضلالت قلمداد شده است که با بعثت، به هدایت تبدیل شد.
5 - خداوند، با یادآورى امداد ویژه خویش براى آشنا شدن پیامبر(ص) با معارف دین، بر دور بودن آن حضرت از قهر و خشم خود تأکید کرد.
ما ودّعک ربّک و ما قلى ... و وجدک ضالاًّ فهدى
اما حضرت امیرالمومنین علی(ع) می فرماید:
أمیرالمومنین (علیه السلام)- الضَّلَالَهْ عَلَی وُجُوهٍ فَمِنْهُ مَحْمُودٌ وَ مِنْهُ مَذْمُومٌ وَ مِنْهُ مَا لَیْسَ بِمَحْمُودٍ وَ لَا مَذْمُومٍ وَ مِنْهُ ضَلَالُ النِّسْیَانِ ... أَمَّا الضَّلَالُ الَّذِی هُوَ النِّسْیَانُ فَهُوَ قَوْلُهُ تَعَالَی أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَکِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْری وَ قَدْ ذَکَرَ اللَّهُ تَعَالَی الضَّلَالَ فِی مَوَاضِعَ مِنْ کِتَابِهِ فَمِنْهُمْ مَا نَسَبَهُ إِلَی نَبِیِّهِ عَلَی ظَاهِرِ اللَّفْظِ کَقَوْلِهِ سُبْحَانَهُ: وَ وَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدی مَعْنَاهُ وَجَدْنَاکَ فِی قَوْمٍ لَایَعْرِفُونَ نُبُوَّتَکَ فَهَدَیْنَاهُمْ بِک.
امام علی (علیه السلام)- گمراهی [در قرآن] بر چند گونه است؛ نوعی از آن پسندیده و نوعی دیگر نکوهیده و نوعی از آن نه پسندیده است و نه نکوهیده و نوع دیگر گمراهیِ فراموشی است... امّا آن گمراهی که بهمعنای فراموشی است این کلام خداوند متعال است [که فرمود]: تا اگر یکی از آن دو زن [واقعیّت را] فراموش کرد، آن دیگری او را یادآوریکند. (بقره/۲۸۲) و خداوند متعال، گمراهی را در چندین جای از کتابش بیان فرموده و در برخی از این موارد گمراهی را در ظاهر به پیامبرش نسبت داده است، مانند آیه: وَ وَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدی که معنای حقیقیاش چنین است؛ ما تو را در میان مردمانی یافتیم که از پیامبریِ تو آگاهی نداشتند و ایشان را بهسوی تو هدایت (و راهنمایی) کردیم».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱۸، ص۱۸۰ بحارالأنوار، ج۵، ص۲۰۸/ بحارالأنوار، ج۹۰، ص۱۲؛ «و استشهدوا شهیدین ... من الشهداء» زیادهْ.
اما عارفان اسلامی گفته اند:
گم شدن در گم شدن دین منست
نیستی در هست آیین منست
تا پیاده میروم در کوی دوست
سبز خنگ چرخ در زین منست
چون به یک دم صد جهان واپس کنم
بنگرم گام نخستین منست
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین منست
شمس تبریزی که فخر اولیاست
سین دندانهاش یاسین منست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۴۳۰
آقای مهرداد مهرجو در نوشته ای آورده است که بیدل گفته است:
يافتن گمكردني ميخواهد، امّا چاره نيست
كاش گم گردم، چه سازم؟ گمشدن گم كردهام
- ديوان بيدل، ج2، ص1227
در غزلي ديگر ميگويد:
«سراپا محو شو تا جمله آگاهي شوي / بقدر گم شدنها هر كه اينجا رهنما دارد»
چنانكه از اين دو بيت بر ميآيد از نظر بيدل خود را يافتن مستلزم گم كردن خويش است. اما آيا با تكيه بر اين معناي ظاهري كه از ديوان بيدل استخراج كرديم، مراد او را از گم شدن و پيدا شدن فهميدهايم؟ البته كه نه! براي دريافتن معناي چنين ابياتي چارهاي نيست جز آنكه پا از ديوان بيدل فراتر بگذاريم و سنت عرفاني پس پشت او را كه تاثير انكارناپذيري بر زبان و بيان بيدل نهاده است، بررسي كنيم. براي نمونه به اين گفته بايزيد كه آيينهاي است براي فهم معناي بيت بيدل دقت كنيد:
«بايزيد را گفتند به چه چيز رسيدند آنها كه رسيدند؟ گفت به گم كردن آنچه ايشان را بود و به ديدن آنچه از او بود.» (دفتر روشنايي، ص148)
در اسرارالتوحيد نيز از قول ابوسعيد ابوالخير ناظر به همين معنا آمده است:
«ميان بنده و حق يك قدم است و آن آنست كه يك قدم از خود بيرون نهي تا به حق رسي» (اسرارالتوحيد، ص61)
با اين توضيح درمييابيم كه «گم شدن» يا «از خود برآمدن» در عرفان اسلامي معناي بخصوصي دارد. اينكه براي رسيدن به وصال الهي بايد هر گونه تعلق خاطري را كنار زد و وجود و منيت خود را محو در وجود معبود ساخت. چنانكه مولانا ميگويد: «گم شدن در گم شدن دين من است» در مثنوي نيز ميخوانيم كه عاشقي عزم رفتن به خانه محبوب ميكند، وقتي در ميزند، معشوقش ميپرسد: «كيستي؟» او ميگويد: «من!» پاسخ معشوق اين است كه در اين خانه دو «من» نميگنجد: «نيست گنجايي دو من را در سرا» عاشق بار نيافته، با شنيدن اين پاسخ نوميد از وصال، سراي محبوب را ترك كرد؛ اما پس از مدتها تحمل هجران به آنجا بازگشت. اينبار كه در زد و نداي «كيستي؟» معشوق را شنيد، گفت: «بر در هم تويياي دلسِتان!» يعني ديگر مني براي من نمانده است، وجود من محو در وجود تو گشته است. اين پاسخ معشوق را برآن ميدارد كه او را بپذيرد. اين مضمون در ميان عموم عارفان با تعابير مختلف بيان شده است. حافظ ميگويد: «تو خود حجاب خودي حافظ از ميان بر خيز» خواجوي كرماني نيز كه بر حافظ تاثير پررنگي نهاده است، اين مضمون را چنين بيان ميكند:
«ز روي خوب تو گفتم كه پرده برفكنم/ ولي چو درنگرم پرده رخ تو منم»
جهت ايضاح كلام، خوب است اشاره كنيم يكي از مفاهيمي كه در عرفان سنّتي كاربرد وسيعي داشته است دوگانه «بيخودي» و «باخودي» است. عموم عارفان بر آن بودهاند كه وجود آنها وجودي عاريتي و گرفتار در ماديات و وجود حقيقي، وجود خداوند است. از نظر آنها هوشمند كسي است كه وجود حقير خود را در وجود برتر كه وجود خداوند است، محو كند. به بيانِ مولانا:
«آن نفسي كه باخودي، خود تو شكار پشّهاي
وان نفسي كه بيخودي، پيل شكار آيدت»
سالك سنتي، «بيخودي» را بر صدر مينشاند و از «باخودي» گريزان است. «بيخودي» متضمن از خود بيخود شدن سالك در برابر محبوب يا «فناء فيالله» است. «أناالله» حلاج، «ليس في جُبتي سِويالله» بوسعيد، «سبحاني ما اعظم شأني» بايزيد، نمونههايي از اين «بيخودي» يا «فناءفيالله» به حساب ميآيند. اگر بوسعيد طبق گفته محمد ابن منور هيچگاه خود را با واژه «من» مورد خطاب قرار نداده است، بر همين موضوع دلالت ميكند. بيدل نيز ناظر به همين معناست كه ميگويد:
«نميدانم چه نيرنگ است يارب برق ديرستان الفت را/ كه من ميسوزم و بوي تو ميآيد ز داغ من»
با اين توضيحات به بيتي كه در ابتداي بحث آورديم برميگرديم:
«يافتن گم كردني ميخواهد، امّا چاره نيست/ كاش گم گردم، چه سازم؟ گم شدن گم كردهام»
بيدل ميگويد لازمه يافتن وجود حقيقي، درباختن وجود عاريتي در وجود معشوق است؛ اما افسوس كه من اين امكان را كه وجود مجازي خود را در وجود حقيقي معشوق ببازم، از دست دادهام. نكته مهمتري كه بايد براي فهم اين سخن در نظر گرفت اين است كه اگر در جهان سنت سخن از «بيخودي» يا خود و اراده خود را در وجود و ارادهاي برتر محو ساختن ميرفت، انسانهاي جهان مدرن از «عقل خود بنياد» سخن ميگويند. در جهان مدرن سوبژكتيويسم دكارتي يا اصالت سوژه (منِ انسان) محوريت مييابد. انسان محور و مركز عالم است و جهان جز تصويري كه انسان از آن ميسازد حقيقتي ندارد. در چنين جهاني دعوت انسانهاي جهان سنت به از خود برآمدن و بيخودي پيشه كردن افسانهاي بيش نيست. در فيلم هامون ساخته داريوش مهرجويي يكي از دغدغههاي حميد هامون اين است كه آيا هنوز ميتوان و بايسته است كه عالم «بيخودي» را تجربه كرد؟ او كه مجذوب شخصيت ابراهيم نبي است، در اين فكرست كه ابراهيم چگونه توانست با تاكيد بر اين اصل كه امر، امر خداست و من محو در فرمان او هستم، فرزندش را به قربانگاه ببرد؟ حميد هامون با انديشيدن به دوگانه «باخودي» و «بيخودي»، چون فيلسوف محبوبش، سورن كييركگور، دچار ترس و لرزي مهيب شده است. اما او با آنكه مجذوب بيخودي به نظر ميرسد، برخلاف كييركگور كه از نامزد و معشوقش گذشت و قرار ازدواج خود را با او براي چشيدن شمّهاي از بيخودي ابراهيم ناديده گرفت، جانب باخودي را ميگيرد. اين موضوع در بگومگوهاي هامون با همسر و معشوقش، مهشيد، كاملا نمايان است. او به مهشيد ميگويد: «تو ميخواي من اوني باشم كه تو واقعا خودت ميخواي من باشم؟ اگه اوني باشم كه تو ميخواي ديگه من، من نيست. يعني من خودم نيستم.» با اين همه چنانكه اشاره شد هامون در حرف، هواخواه بيخودي است. مهشيد به او ميگويد: «من ديگه اين شرّ و وراي تو رو گوش نميكنم. در باب وصل و يگانگي و استحاله در ديگري و با معبود يكي شدن و اين مزخرفا، تو عملا نشون ميدي يه آدم ديگهاي هستي، صدوهشتاد درجه حرف و عملت فرق ميكنه.» هامون از اين منظر تجلي جدال خودي و بيخودي و سرگرداني انسان يا سالك مدرن در مواجهه با آنها است. پرسشهاي بنياديني نظير اين پرسش كه آيا وجود ما مجازي و وجود حقيقي وجودي ديگرست؟ اگر آري، آيا ما بايد بكوشيم غرق در آن وجود حقيقي بشويم و از بند خود به سوي او بگريزيم؟ پاسخ انسانهايي كه با اصول مدرنيته و پستمدرنيته همدلانه زندگي ميكنند به اين پرسش منفي است. سروش دباغ در پروژه فكري عرفان مدرن خود جانب «باخودي» را ميگيرد و «بيخودي» را در معناي روانشناختي كلمه كه عبارت است از رها شدن فرد از خود كاذب ميپذيرد و قدر ميدارد و نسبت به مفهوم عرفاني ياد شده آن منتقدانه سخن ميگويد. در مقابل كساني چون بيژن عبدالكريمي جهان مدرن را اسير نهيليسم ميدانند و انسانهاي عصر جديد را انساننماهايي زامبيشكل ميبينند. از نظر ايشان در جهان مدرن ذات انسان به خطر افتاده است.
از اين منظر بشر امروز براي رها شدن از بنبست نهيليسم كنوني، از تفكر كردن درباره آنها گزيري ندارد. چنانكه هايدگر انسان مدرن را به روي گرداندن از «موجودانديشي» و پيشه گرفتن «وجودانديشي» ميخواند. اگر بخواهيم از چنين دريچهاي به دوگانه «باخودي» و «بيخودي» بنگريم، بايد از «بيخودي» گذشتگان با احترام ياد كنيم و بدانيم كه در جهان هستي، وجودي برتر و حكمتي متعالي حضور دارد و رسالت آدمي محو ساختن خويش در اراده اين حكمت و وجود برتر است.
پس گم شدن اقسام زیادی دارد ومراتب گوناگونی. یا خود را گم کرده ایم در امورمادی یعنی با پیدا شدن ناچیزی از نان ونام خود را گم می کنیم . یا گم کردن خود درامورمعنوی که عالی است. یا دنبال گمشده منجی عالم بشریت هستیم انشاءالله که این هم از جنس دین اکمل وکمالات است.
هدف ما انسانی است که محبوب خدا باشد.