ظهور و تجلی در عرفان 2
2- مساله توجيه كثرت
منبسط بوديم و يك گوهر همهبى سرو بىپا بديم آن سر همهيك گهر بوديم همچون آفتاببى گره بوديم و صافى همچو آبچون به صورت آمد آن نور سرهشد عدد چون سايههاى كنگرهكنگره ويران كنيد از منجنيقتا رود فرق از ميان اين فريق «مولانا»
همان طور كه مطرح شد پس از اثبات وحدت وجود، آنچه در درجه اولاهميت قرار مىگيرد، توجيه كثرات است، چرا كه با نفى هرگونه كثرت در وجود،اين سؤال باقى مىماند كه اولا: كثرت در اسما و صفات حق تعالى و ثانيا: در اعيانثابته و ثالثا: در اعيان و عالم خارج چگونه توجيه مىگردد.از اين رو عرفا اينمطلب را در سه زمينه مذكور، مورد بررسى وپاسخگويى قرار دادهاند.
الف) وقوع كثرت در اسما و صفات
اولا: بايد متذكر شويم كه كثرت اسما فرع بر كثرت صفات است، چرا كه ذاتحق به اعتبار تعينات صفاتى، داراى اسمايى گوناگون مىشود; از اين رو صفات،نوعى تقدم بر اسما دارند، اما منشا تكثر د صفات حق تعالى چيست؟ اين مسالهرا عرفا به دو نحو توضيح مىدهند: اول اين كه (95) تكثر صفات، منبعث از مراتبغيبيه صفات است كه در احديت ذات عين ذاتند و علت پيدايش تفصيلى صفاتو اسما، مفاتيح غيبند كه امهات اسما و اسماى خاص كليهاند كه ساير اسما ازاشتقاقات آنها مىباشند; مفاتيح غيب، متحد با ذات در مقام احديتند و با آنعينيت دارند و صفات و اسما نيز در مقام احديت، وجودى مستقل از ذات ندارند.دومين طريق توجيه ظهور كثرت در اسما و صفات، به نحوى ريشهاىتر بدين نحواست كه: (96) به اعتبارى مىتوان گفت كه مبدا جميع تكثرات، علم ذاتى حق به مقاماحديت است، زيرا علم حق به ذات خود، علت علم به كمالات ذات گرديده است،چرا كه علم حق، بذاته در مقام احديت، مقتضى تجلى حق به ذات است; تعين دراين مشهد و موطن، همان توجه ذات استبه كنه غيب هويت وجود، اين تجلى را«نسبت علميه» نيز ناميدهاند. حال از آنجا كه ذات حق، بسيط الحقيقه است وكلالاشيا پس از ظهور ذات بر ذات و علم به كمالات ذات، محبت الهيه، مقتضىظهور ذات به جميع صفات به نحو تفصيل گرديد; اين حب حق به ذات، خود، مبداظهور كمالات اسمايى گرديده و بدين سان، اولين كثرتى كه در وجود واقع شده وبه تعبير عرفا برزخ بين ذات (حضرت احديت ذاتيه) و بين كثرات ممكنات ومظاهر خلقى مىباشد، همانا مقام واحديت و كثرت اسماى الهى در اين مقام است. (97)
ب) وقوع كثرت در اعيان ثابته
از آنجا كه اعيان ثابته لوازم اسما و احكام صفات حق تعالى مىباشند و درمرحله قبل ملاحظه شد كه حب حق به ذات خود مبدا ظهور كمالات اسمايىمىگردد، صور و تعيناتى كه ملازم كمالات اسمايى مىباشند و از آنها به اعيانثابته تعبير مىشود به تبع اسما و صفات متحقق مىشوند، و به عبارتى، اعيان ثابتهنيز حاصل تجلى و ظهور حق تعالى و اسماى او در حضرت علمى خويش است كه با آنتجلى، مقتضيات اسما و استعدادهاى اوليه هر اسمى به نحو عين ثابته، ظهور پيدا كرد.
پ) وقوع كثرت در خارج
تحصل اعيان متكثره خارجى نيز به واسطه صفات و اسماى حق تعالى و ناشىاز ظهور حق از مقام واحديتبراى تحقق بخشيدن به مقتضيات و استعدادهاىاعيان ثابته (توسط فيض مقدس) مىباشد; به عبارت ديگر، كثرت خارجى نيزحاصل تجلى فعلى حق تعالى كه رحمت فعليه نام گرفته است، مىباشد. (98)
به هر حال آنچه از اين بحث واضح مىشود آن است كه: توجيه كثرات در هرمرحله در بينش عرفانى با نظريه تجلى ميسر مىشود (فان للحق تعالى تجليا و ظهورابذاته على ذاته و ظهورا فى اسمائه و صفاته و ظهورا فى ا سمائه و مجالى صفاته) (99) .و اگربخواهيم مباحث اين بخش را خلاصه وار به نحو نمودارى ترسيم كنيم، چنينخواهد شد : (100)
ظهور ذات بر ذات - در مقام احديت
ظهور و تكثر صفات و اسما - در مقام واحديت
ظهور و تكثر اعيان ثابته - در حضرت علمى
ظهور و تكثر اعيان و اشياى خارجى - در عالم خارج
نكته: در سرآغاز سلسله فوق كه مقام ذات مطرح است، از آنجا كه به مابالذاتمىرسيم، ديگر سؤال منقطع شده و نمىتوان علت ظهور اوليه را جويا شد (لايسئلعمايفعل) آنجا ديگر، سخن از اقتضاى ذات است و اين كه كنه غيب الغيوب چگونهاست كه اقتضاى ظهور دارد، سؤالى است غير قابل دسترسى و جواب آن، محال،چراكه در آنجا كثرتى در كار نيست و طبعا جايى براى سؤال و جواب باقىنمىماند. (101)
تصوير ديگر عرفا از جريان پيدايش كثرات با اصطلاح «نكاح» (نكاحتكوينى) تعبير مىگردد; به نظر عرفا پيدايش عالم كثرات، ناشى از پنج نكاح يعنىرابطه طرفينى و مزدوج و حاصل تفاعل و تاثير و تاثر بين دو حضرت يا دو عالمو يا دو مرتبه از يك عالم با يكديگر بوده است، بدين ترتيب:
1. نكاح اسما كه نتيجه آن پيدايش اعيان ثابته است;
2. نكاح اعيان كه نتيجه آن پيدايش ارواح است;
3. نكاح ارواح كه ثمره آن تحقق مثال است;
4. نكاح مثال و عناصر بسيط كه نتيجه آن ظهور مولدات است;
5. نكاح انسان (در عالم مولدات) كه نتيجه آن پيدايش انسان است. (102)
خلاصه آنكه، آنچه هست دهش است و پذيرش و نتيجه آن يعنى پيدايش. (103)
حسن ختام اين بخش را كلامى از عارف الهى، مرحوم ميرزا جواد ملكىتبريزى (104) قرار مىدهيم كه در آن، ضمن اثبات وحدت شخصى وجود به ارتباط آنبا نظريه تجلى و ظهور اشاره نمودهاند:
«شكى نيست در اين كه وجود خارجى حق تعالى - جل جلاله - به هيچحدى محدود نيست و هيچ كمالى را فاقد نيست و او در همه جا و در همهزمانها وجود حقيقى خارجى دارد و گمان نداريم كه يك نفر مسلمان با تصديق اين مطلب مخالف باشد، مخصوصا طايفه شيعه كه بدون شك، همگىدر اين مطلب اتفاق دارند.
با اين كه اين چنين عقيده و ايمان در كنار آنچه از وجود عالم ظاهر است،بطور مسلم مواجه با اشكال خواهد شد، زيرا امضاى اين كه ما معتقد باشيم كهيك موجود خارجى هست كه در هيچ مرتبهاى از مراتب وجود محدودنيست، لازمهاش آن است كه معتقد باشيم كه براى او در وجود شريكى نيست،زيرا شريك در وجود خارجى هر چند از اين جهت كه داراى يك مرتبه ازمراتب وجود است، محدود خواهد شد و با داشتن همين محدوديت نيز اعتقادبه وجود خارجى ديگرى كه غير محدود باشد; يعنى، هيچ مرتبهاى از مراتبوجود را فاقد نباشد، نمىسازد، زيرا فرض اين است كه آن موجود، غيرمحدود است و در وجود خارجىاش به هيچ حدى محدود نيست; از اينجاستكه اشخاصى كه عقيده مزبور را دارند، وجود خدا را در همه جا به وجودخارجى قبول دارند و در خصوص اين كه در خارج، جهانى را نيز مىبينند، بهچند طايفه تقسيم شدهاند.
بعضى از آنان گفتهاند كه جهان، وجود حقيقى ندارد، بلكه وجودشاعتبارى و ظلى است و سرابىبيش نيست كه به چشم تشنه، آب مىنمايد وگفتهاند كه از وجود حق به «بود» و از وجود جهان به «نمود» تعبير مىشود وهر چه از جهان هستى ديده مىشود و يا به خيال و عقل مىرسد، همگى ازاسما و صفات و افعال خداى تعالى هستند و در دار وجود به جز خدا و اسما وصفات و افعالش هيچ نيست; به عبارت ديگر، هر چه هست، همگى حق وشؤون حضرت حق تعالى است.
جمعى ديگر گفتهاند كه ما در خارج، جهانى را مشاهده مىكنيم كه باجواهر و اعراضش وجود خارجى دارند، ولى نمىتوانيم كيفيت غير محدودبودن حق تعالى را تصوير كنيم، بلكه اين گونه تصديقها و اعتقادها را فقط ازروى تعبد مىپذيريم و الا چگونه قابل تصور است، وجود غير محدودى با وجود قول به وجود عالم و تكليفى نيز به اين چنين تصورى نداريم.
بعضى ديگر گفتهاند كه هيچ تناقضى ميان اين تصديقات نيست، يكىتصديق وجود ذهنى اعتبارى و ديگرى تصديق وجود جهان خارجى.
بعضى هم خودشان را به كلى راحت كرده و گفتهاند كه اصلا معرفتصفات خداى تعالى براى احدى حتى براى انبيا - عليهمالسلام - امكان ندارد،زيرا خداى تعالى منزه است از اينكه اسما و صفاتش ولو بطور اجمال شناختهشود».
پىنوشتها:
1) البتهچنانچه واضح خواهد شد، در عرفان، جهان موضوعيتى ندارد; از اين رو عالم هستى را عالم ومشتق از علامتبه معناى نشانه مىدانند و علامت از آن حيث كه علامت است، محتوايش را ازديگرى مىگيرد، بنابراين در عرفان خدا بينى، جهان بينى و بلكه جان بينى را هم تحت الشعاع خودقرار مىدهد و آن دو را در پرتو اصل واحد (خدا بينى) قرار مىدهد.
2) براى نمونه، از بين متاخران، رك: دكتر جهانگيرى، «محى الدين ابنعربى»، ص 272; دكتر شرف،دايرةالمعارف اسلامى، ج 4 (مبحثخداشناسى و جهان شناسى ابنعربى)، ص 263.
3) پرفسور توشىهيكو ايزوتسو در اثر گرانقدر خود در عرفان تطبيقى كه چكيده عرفان ابنعربى را بههمراه اصول اساسى تائوئيزم گزارش و با يكديگر مقايسه نموده است «رك: تصوف و تائوئيزم (متنانگليسى)، ص 152».
4) كتاب حاضر بسط و تكميل يافته پاياننامه كارشناسى ارشد نگارنده در رشته الهيات و معارفاسلامى تربيت مدرس دارالشفاست كه در خرداد ماه سال 1372 از آن دفاع شده و به تصويب رسيدهاست.
5) در اين بين، از دروس، تقريرات و رهنمودهاى استاد، حضرت آية الله جوادى آملى - دام ظله -فراوان بهرهمند شدهام.
6) نهج البلاغه (صبحى صالحى)، خطبه 108.
7) مرتضى مطهرى، علوم اسلامى (فلسفه و عرفان)، ص 67 - 77.
8) ملاصدرا، اسفار، ج 2، ص 355. نمونههايى از اين حيرت و دشوارى را در مبحث «قاعده الواحد» و«صادر اول» طرح نمودهايم.
9) به علاوه، مبحث تجلى، نه تنها حقيقت ايجاد عالم را تشريح مىنمايد، بلكه توضيح استكمالاتحاصل درعالم و نحوه رجوع و اعاده خلق و حشر عالم نيز بدون آن، ممكن نيست.
10) در حديث ذعلب چنين آمده كه: «هو فى الاشياء على غير ممازجة خارج منها على غير مباينة»(اصول كافى، ج 1، ص 86; بحارالانوار، ج 4، ص 27; همچنين در نهجالبلاغه مىخوانيم: «ليس فىالاشياء بوالج و لا عنها بخارج» (نهج البلاغه، عبده، چاپ جديد)، ج 1، ص 404; نيز رك: بحارالانوار، ج 3، ص 27).
11) علامه دوانى، رساله زوراء، مندرج در الرسالة المختارة، ص 81 - 85.
12) البته تا قبل از محىالدين نيز نحلههاى عرفانى با وجوه مشتركى وجود داشتند (وجوهى نظير: ناقصدانستن راه حس و عقل و تاكيد فراوان بر معرفت قلبى از راه رياضتيا محبت و نيز قول به وحدتوجود يا وحدت شهود - به حسب تفاسيرى كه از اين مساله مىنمودند - و قول به امكان رسيدن انسانبه مرحله فناء فىالله و بقاء بالله).
13) قونوى، النفحات الالهيه، طبع سنگى، ص 175.
14) شيخ صدوق، التوحيد، ص 36.
15) همان، ص 42.
16) همان، ص 78 و 71.
17) ابن تركه، تمهيد القواعد، به تحقيق استاد آشتيانى، ص 102 - 103.
18) دعاى ابوحمزه ثمالى.
19) دعاى صباح.
20) دعاى عرفه.
21) دعاى جوشن كبير.
22) رك: به ضميمه شماره 1 پايان كتاب و فصوص (شرح قيصرى)، ص 108، 157، 165، 234، 285 و327.
23) رك: اسرار الشريعه و انوار الحقيقه و نيز جامعالاسرار (القاعدة الثالثه) از سيد حيدر آملى.
ابن عربى در رساله «ما لا يعول عليه» چنين آورده : «كل علم حقيقة لاحكم للشريعة فيها بالرد فهوصحيح و الا فلا يعول عليه; هر علم محصول كشف، بايد با شريعتسنجيده شود، اگر مردود شريعتنبود مقبول است و الا غيرقابل اعتماد است.» و نيز رك: الطريق الىا... من كلام ابنعربى، ص 129.
24) رك: اسفار، ج 2، ص 322; استاد حسنزاده آملى «قرآن، عرفان و برهان از هم جدايى ندارند».
25) روم (30)آيه 7. بدين مضمون كه آخرت در واقع، باطن دنياست و ظاهربينان، طبعا از آخرت درغفلتبه سر مىبرند.
26) طه (20)، آيه 7.
27) واقعه (56)، آيه 77 - 79. بخصوص اگر ضمير هاء را به كتاب مكنون برگردانيم، واضح مىشود كهكتاب مكنون و بطن قرآن جز با تطهير نفس به دست نخواهد آمد، چرا كه قرآن در واقع كتابى دركتاب ديگر است.
28) استاد جوادى آملى، كيهان انديشه، شماره 29 و 42.
29) رك: تاويلات كاشانى (كه اخيرا تحت عنوان تفسير محىالدين به چاپ رسيده) مقدمه كتاب.
30) مقصود از اعتبار در اينجا شهود و علم حضورى است و درجات ابعاد آن، نه به معناى نحوه لحاظ علمحصولى يا مواضعه.
31) فلاسفه از ذات حق تعالى به مرتبه وجود بشرط لا (يعنى بشرط لا از جميع ممكنات و صفات امكانىو در تقابل با آنها) تعبير مىنمايند.
32) مآخذ آن گذشت همچنين رك: نهجالبلاغه، خطبه اول; توحيد صدوق، ص 73، ص 79.
33) حديد (57)، آيه 3.
34) آلعمران (3)، آيههاى 28 و 30
35) شيخ صدوق، التوحيد، ص 454.
36) الرحمن على العرش استوى «طه (20) آيه 5».
37) لنبلونكم حتى نعلم المجاهدين منكم و الصابرين و نبلوا اخباركم.«محمد (47) آيه 31».
38) ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون «واقعه (56) آيه 64».
39) و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى «انفال (8) آيه 17».
40) به نقل از اسفار،ج 2، ص 337.
41) استاد سيد جلال الدين آشتيانى در اين مورد چنين آوردهاند:
«حقيت وجود، من حيث هو هو به حسب نفس ذات، مطلق و عارى از هر قيدى حتى از قيد اطلاق است،ولى به اعتبار ظهور در غير و پيدايش حكم سوائيت وتجلى فعلى به صورت وجود منبسط و فيضمقدس، تعين پيدا مىنمايد به تعين ممكنات، لذا گفتهاند: حق منزه به حسب ذات به اعتبار سريانفعلى، عين هر شىء است و از اين اتحاد كمل اهل تحقيق به اتحاد شىء و فىء يا حقيقت و رقيقتتعبير نمودهاند» (حاشيه شرح مشاعر لاهيجى، ص 181).
42) مقصود: حسنه دوران و آيت عرفان و سلمان زمان مرحوم آيةالله نجابتشيرازى - عليه منالرحمان غاية الرضوان - از سالكان سبيل استاد الكل، مرحوم ملاحسينقلى همدانى به ارشاداتمرحوم قاضى تبريزى و مرحوم انصارى همدانى مىباشد.
43) مصباح اللغة: جلا الخبر للناس جلاء وضح و انكشف و جلوته اوضحته; معجم مقاييس اللغة: انكشافالشىء و بروزه تجلى الشىء اذا انكشف; صحاح اللغة جوهرى: الجلى نقيض الخفى و الجليهالخبراليقين.
44) حسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج 2، ص 108 - 110.
45) شمس (91) آيه 3.
46) ليل (92) آيه 2.
47) اسفار، ج 2، ص330. صفات حق تعالى، كمالات غير متناهى ذات الهى است كه عين ذات مىباشد واسماى حق، ذات اوستبه اعتبار هر يك از صفات كماليه.
48) هر چند در فصول آينده خواهيم ديد كه در عرفان و حكمت متعاليه، تمايز بين ظهور و مظهر يا خلقو مخلوق از ميان برداشته مىشود.
49) توضيح مفصلتر مفهوم تجلى در مبحث تفاوت تجلى و حلول و نيز تحرير محل بحث فصل نفىعليت، همچنين مبحث تعابير مختلف از وحدت وجود در اصول موضوعه بحث،خواهد آمد.
50) جامى، نقدالنصوص، ص 34.
51) اسفار، ج 2، ص 357.
52) رك: ملا عبدالرزاق كاشانى، اصطلاحات الصوفيه، ص 98 و 165.
53) جلالالدين آشتيانى، مقدمه اصول المعارف، ص 95.
54) در كتب صدرالدين قونوى و اتباع او نسبت غالبا به عنوان امرى عدمى مطرح شده و مقصود، آناست كه: نسب، امورى مىباشند حاصل تعقل بشر و اعتبارى به معناى فلسفى (كه از تحقق آنهاتكررشان لازم مىآيد) و در نتيجه، مابازاء و فرد خارجى ندارند (نه اين كه مقصود اين باشد كه مانندشرور كه عدمىاند، نسب نيز از عدم و فقدان شيئى انتزاع شوند).
55) محىالدين در «فتوحات» چنين آورده: (فلا تعقل الاسماء الابان تعقل النسب و لاتعقل النسب الابان تعقل المظاهر المعبر عنها بالعالم فالنسب على هذا تحدث بحدوث المظاهر لان المظاهر من حيثهى اعيان لاتحدث و من حيث هى مظاهر هى حادثة فالنسب حادثة). «فتوحات، ج 12، ص 175».
56) به نقل از مصباح الانس، ص 36.
57) تمهيد القواعد، ص 158.
58) رك: فص موسوى از فصوص الحكم (شرح قيصرى)، ص 456 و 457.
59) مصباح الانس، ص 61 . صدرالمتالهين در مفتاح هشتم، «مفاتيح الغيب» ايجاد را افاضه وجود حق براعيان دانسته است.
60) مصباح الانس، ص 36 و نيز رك: تعريفات جرجانى، ص 3 و 36; فتوحات، ج 1، ص 207.
61) بقره (2)، آيه 156.
62) انبيا (21)، آيه 93.
63) نساء (4)، آيه 133.
64) فتوحات، ج 10، ص 490.
65) طه (20)، آيه 111.
66) ابن تركه، تمهيدالقواعد، ص 176; تقريرات تمهيد القواعد.
67) مرحوم صدر المتالهين در اسفار (ج 2، ص 345) چنين آورده: بعضى جهله از متصوفه به خاطرضعف خردشان پنداشتهاند كه ذات احديتى كه در زبان عرفا به مقام احديت و غيبت احديت متصفشده، تحقق بالفعل و مجرد از مظاهر و مجالى ندارد، بلكه آنچه متحقق است، عالم صورت و قواىروحانى و حسى آن است و حق تعالى نيز همان مظاهر است و به عبارتى، مجموع عالم وحقيقتانسان كبير است و اين قول، كفر فضاحتبارى است و نسبت دادن اين قول به بزرگان از صوفيهافتراى صرف است و بعيد نيست كه سبب بدگمانى جاهلان به آن بزرگان، آن است كه وجود گاه بهذات حق تعالى اطلاق مىشود وگاه بر مطلق (وجود منبسط) شامل و گاه بر معناى عام عقلى; نيزرجوع شود به «آقا على مدرس زنوزى (حكيم)، بدائع الحكم، ص166 و 171».
68) ابن عربى در المسائل، ص 21، معانى محال (باطل) و صحيح اتحاد را باز مىنماياند.
69) جامى، اشعة اللمعات، ص 84 - 85.
70) سيد حيدر آملى، جامع الاسرار، صفحه 217 - 219.
71) همان، ص 310 و311.
72) متفكر، مستشرق و محقق معروف فرانسوى «هانرىكربن» در ملاقاتش با علامه طباطبايى چنينمىگويد كه: اگر كسى مفهوم تجلى را براى جهان مسيحيت تبيين نمايد، بايد جايزه قرن را به او داد;يعنى مهمترين خدمت را در جهت تصحيح انحرافات اين دين، انجام داده است. «نقل به مضمون ازتقريرات شرح فصوص استاد جوادى آملى».
73) نمونه اين طرز تفكر در جديدترين نسل متفكران مسيحى را مىتوان در مصاحبه كشيشمكدرمورت با كيهان فرهنگى نظاره نمود «ارديبهشت 1372».
74) با تلخيص و توضيح از فصوص (شرح قيصرى)، ص 315 به بعد; نيز رك: منتخبات آثار فلسفى، ج3، ص632 .
75) مرحوم استاد جلال الدين همايى در شرح اين بيت مىفرمايد: مقصود تجلى ذات بى صورت حقاست در مجالى صور وهياكل محسوسه مخصوصا وجود انبيا و كمل; مىگويد: ذات بى صورت گاهگاهبه انگيزه كرم و احسان از كتم عدم به عرصه ظهور مىپيوندد; يعنى، در صور تجلى مىكند و روىمىنمايد و همين جلوه حق است كه بعضى صورتها وسيله و سبب كمال و جمال و قدرت صورتهاىديگرى مىگردند و گرنه كسى كه بخواهد از صورت محض بى جلوه صورت آفرين مدد بگيرد، درعين ضلالت و گمراهى است «جلالالدين همايى، دز هوش ربا،ص 62».
76) مقدمه شرح قيصرى، ص 7.
77) دعاى شريف جوشن، بند 75.
78) ملحقات دعاى عرفه.
79) اسفار، ج 1، ص 419.
80) دوانى، زوراء، ص 83 .
81) رك: شرح منظومه سبزوارى (طبع ناصرى)، ص 22 و 25.
82) رك: حاشيه شرح جديد تجريد.
83) همان طور كه پرفسور چيتيك در سلسله سخنرانيهاى «وحدت وجود و تطورات آن» متذكر شدهاست، اصطلاح «وحدت وجود» در آثار ابن عربى طرح نشده، بلكه نخستين بار توسط ابن سبعين(عارف مصرى قرن هفتم) و به عناوين ديگر در آثار قونوى و شاگردانش آمده و سپس براى اولينبار به عنوان نظريهاى مدون در عرفان نظرى توسط جامى در قرن نهم مطرح شده است. البته آنچه درمكتب ابن عربى مىتوان معادل يا ملازم نظريه وحدت وجود تلقى نمود. همان نظريه تجلى وظهوراست كه موضوع همين مقال خواهد بود.
84) توحيد صدوق، ص 434 - 435.
85) در منابع زير، تعبيرها و تشبيههاى مختلف در مورد وحدت وجود، بيان و مورد ارزيابى قرارگرفتهاند: ملاصدرا، اسفار، ج 2، ص 358، 362، 308، 310 و ج 2، ص 107، و 109; ملاصدرا، ايقاظالنائمين، ص 25 و 28; ابن عربى، فتوحات، ج 4 (چاپ جديد)، ص 48 و 409; سيد حيدر آملى،جامعالاسرار، ص 125، 161، 175 - 178; فضلالله ضياء نور، وحدت وجود، ص 163 - 173;جهانگيرى، محىالدين ابن عربى چهره برجسته عرفان اسلامى، ص 278 - 279; وحدت وجود ازديدگاه حكيم و عارف (مقاله آية ا.. رفيعى); در مبحث مرآتيت طرفينى از فصل سوم جنبههاىديگرى از امتيازات تنظير مورد نظر بيان خواهد شد.
86) فصوص با شرح قيصرى ص 422 - 423; با استفاده از تقريرات تمهيدالقواعد استاد جوادى آملى
87) رك: فتوحات، ج (چاپ جديد)، ص 114: ... فهو بمنزلة سريان الواحد فى منازل العدد. جامى نيز دراين باب گويد: «و كما ان فى الحروف سر التوحيد و احتجاب الوحدة بالكثرة فكذلك فى الاعداد، لانالعدد هو الواحد المحتجب بلباس العدد الا ترى ان العدد ملتئم من مادة - هى الواحد - و صورة - هىالوحدة - به» سپس به نقل از شيخ عزالدين محمود كاشانى اين دو بيتى را آورده است:
كثرت چو نيك درنگرى عين وحدت است
ما را شكى نماند در اين گر ترا شكيست
در هر عدد ز روى حقيقت چو بنگرى
گر صورتش ببينى و گر مادهاش يكيست
88) در غالب، ادلهاى كه در «مصباح الانس» و «نقدالنقود» ذكر شده، يا ضرورت و وجوب ازلى باوجوب ذاتى (يا بالغير) خلط شده يا خلط حمل اولى با حمل شايع و خلط مفهوم با مصداق و نيز يكىگرفتن اطلاق مفهومى با اطلاق سعى و وجودى پيش آمده. رك: تمهيدالقواعد و تقريرات تمهيدالقواعد استاد جوادى آملى، مبحث ادله وحدت وجود، كتاب تحرير تمهيد القواعد، فصل آخر; نيزمراجعه شود به مقاله وحدت وجود يا وحدت موجود، آية الله كاشف الغطاء، با مقدمه و پاورقيهاىنگارنده، كيهان انديشه، ش 50.
89) مرحوم آخوند پس از بيان قاعده بسيط الحقيقه مىفرمايد: و ثمرة شجرة هذا المدار هو التوحيدالوجودى فضلا عن التوحيد الوجوبى; ميوه درخت اين قاعده، نه تنها توحيد وجوبى، بلكه توحيدوجودى است. «رك: ملاصدرا، مفاتيح الغيب، ص 239 و 245».
90) نهج البلاغه، خطبه 186.
91) شيخ صدوق، التوحيد، ص 47.
92) همان، ص 58.
93) همان، ص 141.
94) طباطبايى، رسالت تشيع، ص 28 - 49.
95) رك: مقدمه قيصرى از شرح فصوص قيصرى، ص 13; اسفار، ج 2، ص 317 - 318; لوايح جامى، ص26 - 27; شرح مقدمه قيصرى، ص 244 - 245; تقريرات شرح فصوص.
96) مقدمه قيصرى، ص 13.
97) صدر المتالهين در اسفار، ج 6، ص 143 مىفرمايد: «اول كثرة و قعت فى الوجود و برزخ بينالحضرة لاحديته الذايته و بين كثرة الممكنات و المظاهر الخلقيه للصفات هى كثرة الاوصاف والاسماء الالهيه» و مرحوم حاجى سبزوارى در حاشيه فرموده است: «و هذه (اعنى المرتبه الواحديه)اول برزخ بين احدية الذات و كثرة الماهيات و الاعيان الثابته التى هى لوازم الاسماء و الصفات فى هذهالمرتبه و هذا التجلى فى الاسماء و الصفات و لوازمها بنحو الجمع، مسمى عندهم بالرحمة الصفتية».
98) ان تجليه فى مقام كن و ظهور الافعال منه مرتبه طولية و عرضيه مسمى بالرحمة الفعليه «حاشيهسبزوارى، اسفار، ج 6، ص 143».
99) حاشيه سبزوراى، اسفار، ج 6، ص 143.
100) اين طرح صرفا نمايانگر تقدم وتاخر رتبى كثرات مورد بحث است وگرنه در مورد تجلى يا تجلياتىكه اين تعينات و تكثرات را به ثمر مىرساند، در فصول آينده بحثخواهد شد و واضح مىشود كهاولين و دومين تكثر با فيض اقدس و سومين تكثر با فيض مقدس حاصل خواهد شد.
101) تقريرات شرح فصوص.
102) مصباح الانس، ص 28.
103) تعبير از استاد حسنزاده آملى است.
104) جواد آقا تبريزى، لقاءالله، ص 219 - 221.
هدف ما انسانی است که محبوب خدا باشد.